ماندنیها
بنی آدم اعضای يکديگرند...که در آفرينش ز يک گوهرند...چو عضوی به درد آورد روزگار...دگر عضوها را نماند قرار...تو کز محنت ديگران بی غمی...نشايد که نامت نهند آدمی javadsorahi@yahoo.com

شرح حال و زندگی مریم حیدرزاده

          

 مریم حیدرزاده :  متولد ۲۹ آبان ۱۳۵۶ شاعر و ترانه سراست .او در دهه ۷۰ با نوشتن شعرهایی به سبک محاوره ای و با به کارگیری کلمات ساده و روان ،شهرت یافت .او دانش آموخته حقوق قضایی از دانشگاه تهران است .پدر او باز نشسته    ارتش  و مادر او هم کارمند بود ولی به خاطر نگهداری از وی مدتهاست که فعالیت بیرون از منزل ندارد .خانم حیدرزاده ساکن سعادت آباد تهران است .

 


ادامه نوشته

یک نظر

دلتنگی

 

دلم تنگ است
     دلم برای کوچه های اردیبهشت تنگ است
دلم برای اطلسی ها

دلم برای گنجشک های لب حوض
دلم برای ماهی های تنگ بلور تنگ است

دلم برای شبستان و ایوان
دلم برای استکان و سماور
دلم برای قصه های آباجی تنگ است

دلم برای پدر بزرگ
دلم برای مادربزرگ
دلم برای پدر تنگ است

دلم برای لالایی
دلم برای خواب های طلایی
دلم برای کودکی ها تنگ است

دلم برای درخت سیب
دلم برای شمشادهای باغچه
دلم برای آوازهای دوره گردان تنگ است

دلم برای آن مهربانی ها
 دلم برای آن صداقت ها
دلم برای آن آشنایی های گرم و پر مهر قدیم تنگ است . . .

وهاب موحدی - از دفتر فصل غربت




 

نظر دهید

در چشم دیگری

در آسمان آبی این چشم ناشناس
 چون آسمان خاطره ی من ستاره ایست


ادامه نوشته

نظر دهید

طلای صبح

خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد
نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید
دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد
چراغ خانه ی آن دلفروز روشن باد
 که ظلمت شب ما را ستاره باران کرد
دو چشم مست تو نازم به لحظه های نگاه
 که هر چه کرد به ما ناز آن خماران کرد
من از نگاه تو مستم بگو که ساقی بزم
چه باده بود که در چشم نازداران کرد
به گیسوان بلندت طلای صبح چکید
ببین که زلف تو هم کار آبشاران کرد
دو چشم من که شبی از فراق خواب نداشت
به یاد لاله ی رویت هوای باران کرد
به روی شانه ز بلبل به شوق یک گل خاست
چنین هنر غم دلدادگی هزاران کرد
گلاب می چکید از خامه ات به جام غزل
شکفته طبع تو را روی گلعذاران کرد

مهدی سهیلی

نظر دهید

آنگاه پس از تندر

 نمی دانی چه شبهایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من


ادامه نوشته

نظر دهید

خلوت یک شاعر

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود


ادامه نوشته

نظر دهید

اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
 مانیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین
 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
 ای راز
 ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین


حسین پناهی

نظر دهید

چرخ روزگار

 

همیشه چه زود می شود تمام
همیشه چه زود می گذرد
تند باد زندگی انگار
که هیچ نمی ایستد

حالا چه خوب چه بد
پر شتاب و بی قرار
می گردد این چرخ روزگار

به کام است و شیرین
گر بینی اش زیبا
ورنه زهر است و تلخ

هر چه می بینی . . .

وهاب موحدی - از دفتر فصل غربت

یک نظر

سرود جامعه - باب اول

از پس اين همه رنج
آيا کدام حاصلی در سايه‌سار آسمانت
رسيده‌است، انسان؟


ادامه نوشته

نظر دهید

شعله رمیده

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش


ادامه نوشته

نظر دهید

او ، آن مسافر

در روزهای کودکی ام باران می بارد
 روی شیشه های امروز
لکه هایی تازه می بینم
که مثل خیال شب های رو به ستاره هی بزرگ می شوند


ادامه نوشته

نظر دهید

قصّه ی باغ ِ پـِسّه

دیشب با چشم ِ بَسّه
رفتم به باغ ِ پسّه
دیدم گلای باغ ُ
مُرشدْ باشی شکـَسّه


ادامه نوشته

نظر دهید

دل خوش

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید


حسین پناهی

نظر دهید

بودن

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 
گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!


احمد شاملو

نظر دهید

سفر نزدیک است

ای آسمان
درهایت را بگشای

ای ماه و ای ستارگان
چشمانم را نورباران کنید

ای فرشتگان لباس نو بر تن کنید
ای کودکان زیبای اردیبهشت
آواز سردهید

سفر نزدیک است . . .

وهاب موحدی - از دفتر فصل غربت

4 نظر

داشت می‌آمد

ماه، نافِ سپيدِ آسمان پيدا بود
لمسِ يک جورِ ديگرِ ليمو
پرنده هم
پوستِ ولرمِ شب،
و چند هوای عجيب کاملا بی‌اسم.


ادامه نوشته

نظر دهید

آی آدم ها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.


ادامه نوشته

نظر دهید

شب سیاه

برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
 وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب
نالید بر درخت


ادامه نوشته

نظر دهید

ضرورت

می آید می آید
 مثل بهار از همه سو می آید
دیوار
 یا سیم خاردار
 نمی داند
می آید
 از پای و پویه باز نمی ماند
 آه
 بگذار من چو قطره ی بارانی باشم
در این کویر
 که خاک را به مقدم او مژده می دهد
یا حنجره ی چکاوک خردی که ماه دی
از پونه ی بهار سخن می گوید
وقتی کزان گلوله ی سربی
با قطره قطره
قطره ی خونش
 موسیقی مکرر و یکریز برف را
ترجیعی ارغوانی می بخشد


شفیعی کدکنی

نظر دهید

باده فروش

 بنگر آن ماه روی باده فروش
غیرت آفتاب و غارت هوش
جام سیمین نهاده بر کف دست
زلف زرین فکنده بر سر دوش
غمزه اش راه دل زند که بیا
نرگسش جام می دهد که بنوش
غیر آن نوش لب که مستان را
جان و دل پرورده ز چشمه نوش
دیده ای آفتاب ما به دست
 دیده ای ماه آفتاب فروش ؟

رهی معیری

نظر دهید

1234567...