تبليغاتX
ماندنیها
بنی آدم اعضای یک پیکرند...که در آفرينش ز يک گوهرند...چو عضوی به درد آورد روزگار...دگر عضوها را نماند قرار...تو کز محنت ديگران بی غمی...نشايد که نامت نهند آدمی javadsorahi@yahoo.com

شباهنگ

باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک اوفتد

با این همه هنوز به جان می پرستمت

باالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

می بینمت هنوز به دیدار واپسین

گریان درآمدی که : فریدون خدا نخواست

غافل که من به جز تو خدایی نداشتم

اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست

گوید به من : هر آنچه که او کرد خوب کرد

فردای ما نیامد و خورشید آرزو

تنها سپیده ای زد و ‌آنگه غروب کرد

بر گور عشق خویش شباهننگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه ترا یادگار باد

ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد

دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی اجل

لب تشنه ام بریز به کامم شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 

فریدون مشیری

3 نظر

موی سپید

رهی بگونه چون لاله برگ غره مباش

که روزگارش چون شنبلید گرداند

گرت به فر جوانی امیدواری هاست

جهان پیر ترا نا امید گرداند

گر از دمیدن موی سپید بر سر خلق

زمانه ایت پیری پدید گرداند

دریغ و درد که مویی نماند بر سر من

که روزگار به پیری سپید گرداند

 

رهی معیری

نظر دهید

جان گرفته

ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب

مرده ای را جان به رگ ها ریخت

پا شد از جا در میان سایه و روشن

بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟

لیک پندار تو بیهوده است

پیکر من مرگ را از خویش می راند

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم

با خیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود

درد را با لذت آمیزد

در تپش هایت فرو ریزد

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود

مرده لب بر بسته بود

چشم می لغزید بر یک طرح شوم

می تراوید از تن من درد

نغمه می آورد بر مغزم هجوم

 

سهراب سپهری

نظر دهید

خداحافظ

 

 

خداحافظ ...!

خداحافظ پردهْ‌نشين محفوظِ گريه‌ها

خداحافظ عزيزِ بوسه‌های معصومِ هفت‌سالگی

خداحافظ گُلم، خوبم، خواهرم

خلاصه‌ی هر چه همين هوای هميشه‌ی عصمت!

خداحافظ ... ای خواهر بی‌دليل رفتن‌ها

خداحافظ ...!

 

 

حالا ديدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی

ديدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد

ديدار ما و ديدارِ ديگرانی که ما را نديده‌اند.

پس با هر کسی از کسان من از اين ترانه‌ی محرمانه سخن مگوی

نمی‌خواهم آزردگانِ ساده‌ی بی‌شام و بی‌چراغ

از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند!

قرارِ ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود

قرارِ ما به سينه‌سپردن دريا و ترانه تشنگی نبود

پس بی‌جهت بهانه مياور

که راه دور و

خانه‌ی ما يکی مانده به آخر دنياست!

نه، ...

ديگر فراقی نيست

حالا بگذار باد بيايد

بگذار از قرائت محرمانه‌ی نامه‌ها و روياهامان شاعر شويم

ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده‌اند

ديدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشين

تا ديگر آدمی از يک وداع ساده نگريد

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که ديگر ملالی نيست!

 

 

حالا می‌دانم سلام مرا به اهلِ هوایِ هميشه‌ی عصمت خواهی رساند.

يادت نرود گُلم

به جای من از صميم همين زندگی

سرا رویِ چشمْ به راه ماندگانِ مرا ببوس!

ديگر سفارشی نيست

تنها، جانِ تو و جانِ پرندگان پربسته‌ئی که دی ماه به ايوانِ خانه می‌آيند

خداحافظ!

سیدعلی صالحی

 

یک نظر

یادی از گذشته

 

شهریست در کنار آن شط پر خروش

با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور

شهریست در کناره آن شط و قلب من

آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور

شهریست در کنار  آن شط که سالهاست

آغوش خود به روی من و او گشوده است

بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام

با جادوی محبت خود قلب سنگ او

آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق

در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب

با قایقی به سینه امواج بیکران

بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب

بر بزم ما نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر

بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را

در کام موج دامنم افتاده است و او

بیرون کشیده دامن در آب رفته را

کنون منم که در دل این خلوت و سکوت

ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم

دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار

من با خیال او دل خود شاد میکنم

 

فروغ فرخزاد

یک نظر

نوبت

ما سه نفر بوديم

دستهامان بی‌سايه

سايه‌هامان بر ديوار

و چشمهامان رو به رد پای پرندگانی

که در اوقات روياها رفته بودند،

بعد هم اندکی باران آمد

ما دلمان برای خواندن يک ترانه‌ی معمولی تنگ شده بود

اما صدای شکستنِ چيزی شبيه صدای آدمی آمد.

سالها بعد، از مادران مويه‌نشين شنيديم

هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،

می‌گويند سال ... سال کبوتر بود.

 

 

ما دو نفر بوديم

يادهامان در خانه

خوابهامان از دريا

و لبهامان تشنه

تنها به نام يکی پياله از انعکاسِ نوشانوش،

بعد هم اندکی باران آمد

ما دلمان برای ديدن يک رخسار آشنا تنگ شده بود

اما صدای شکستن چيزی شبيه صدای آدمی آمد.

سالها بعد،‌ از مادران مويه‌نشين شنيديم

هيچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباريده بود،

می‌گويند سال ... سال چاقو بود.

 

 

ما يک نفر بوديم

بعد هم اندکی باران آمد ...

 

سیدعلی صالحی

5 نظر

فردای سکوت

 

 

فردا روزی جز سکوت

چه بر لب خواهم داشت

چه خواهد بود مرا برداشت

زان کاشت دیروز من و

این داشت امروز من  جز گناه

خدایا جز شرمساری

چه در توشه خواهم داشت . . . ؟

 

وهاب موحدی - از دفتر فصلی دیگر  ۱۰/۵/۲۰۱۰

نظر دهید

از دل برود

اگر سکوت ، این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،

می خواهم بگویم : سلام!

اگر دلواپسی ، آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،

می خواهم از بی پناهی ، پروانه ها برایت بگویم!

از کوچه های بی چراغ!

از این حصار ، هر ور ، دیوار!

از این ترانه ی تار...

مدتی بود که دست و دلم به تدارک ، ترانه نمی رفت!

کم کم این حکایت ، دیده و دل،

که ورد ، زبان ، کوچه نشینان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که دیگر صدای تو را در سکوت ، تنهایی نخواهم شنید!

راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر ، سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ، رفاقت است،

که در نیمه راه ، رؤیا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار ، آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان ، دستم بیشتر نیست!

یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،

در دوردست ، دریا امیدی نیست!

می ترسیدم - خدای نکرده ! -

آنقدر در غربت ، گریه هایم بمانی،

تا از سکوی سرودن ، تصویرت سقوط کنم!

اما آمدی!

بانوی همیشه ی نجات و نجابت!

حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!

این دل ، بی درمان را که در شمار ، عاشقان ،‌همیشه می گنجانم،

انگشتانم،

برای شمردنشان

کم می آید .

 

یغما گلرویی

نظر دهید

پاییز

از چهره طبیعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ای مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه میدهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه میبخشد

بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

پاییز ای سرود خیال انگیز

پاییز ای ترانه محنت بار

پاییز ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار

 

فروغ فرخزاد

نظر دهید

بر گور بوسه ها

زانجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریخت

امروز ، شاخه های کهن سر کشیده اند

نقش ترا که پرتو ماه آفریده بود

خورشید ها ربوده و در برکشیده اند

شب در رسید و ، شعله ی گوگردی شفق

بر گور بوسه ها ی تو افروخت آتشی

خورشید تشنه خواست که نو شد به یاد روز

آن بوسه را که ریخته از کام مهوشی

ماندم بر آن مزار و ، شب از دور پر گشود

تک تک برآمد از دل ظلمت ، ستاره ها

خواندم ز دیدگان غم آلود اختران

از آخرین غروب نگاهت اشاره ها

چون برگ مرده ای که درافتد به پای باد

یاد تو با نسیم سبکخیز شب گریخت

وان خنده ای که بر لب تو نقش بسته بود

پژمرد و ، در سیاهی شب چون شکوفه ریخت

دیدم که در نگاه تو جوشید موج اشک

گلبرگ بوسه های تو شد طعمه ی نسیم

دیدم ترا که رفتی و آمد مرا به گوش

آوای پای رهگذری در سکوت و بیم

بی آنکه بر تو راه ببندد ، نگاه من

ای آشنا ! گریختی از من ، گریختی

چون سایه ای که پرتو ماه آفریندش

پیوند خود ز ظلمت شب ها گسیختی

اینجا مزار گمشده ی بوسه های تست

و آن دورتر ، خیال تو بنشسته بی گناه

من مانده ام هنوز در ین دشت بی کران

تا از چراغ چشم تو گیرم سراغ راه

 

نادر نادرپور

یک نظر

شرح حال و زندگی استاد شهریار

 

 

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵-۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی شعر سروده‌است.

 


ادامه نوشته

یک نظر

زبان پارسی

 

زبان پارسی (پارسی دری، پارسی، دری) زبانی است که در کشورهای ایران ، افغانستان ،تاجیکستان و ازبکستان به آن سخن می‌گویند.


ادامه نوشته

نظر دهید

دیدار

چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست
تویی : همرزم من !‌ هم سنگر من
 چه می بینم پس از یک چند دوری
که می لرزد ز شادی پیکر من
تو را می بینم و می دانم امروز
همان هستی که بودی سال ها پیش
 درین چشم و درین چهر و درین لب
 نشانی نیست از تردید و تشویش
تو رامی بینم و می لرزم از شوق
 که دامان تو را ننگی نیالود
 پرندی پرتو خورشید ، آری
 نکو دانم که با رنگی نیالود
تو را می دانم ای همگام دیرین
که چون کوه گران و استواری
نه از توفان غم ها می هراسی
نه از سیل حوادث بیم داری
غروری در جبینت می درخشد
نگاهت را فروغی از امیدست
تو می دانی ، به هر جای و به هر حال
شب تاریک را صبحی سپیدست
ز شادی می تپد دل در بر من
به چشمم برق اشکی می نشیند
 بلی ، اشکی که چشمانم به صد رنج
فرو می بلعدش تا کس نبیند

سیمین بهبهانی

نظر دهید

حسرت

شبهای مهتابی آن سالهای دور
یادش به خیر
آن خنده های بی  گاه و آن اشکهای از سر شوق
 یادش به خیر
 
حالا کجاست آن همه سال . . . ؟
چه آمد بر سر آن دیار
که خنده هایش شد یادگار . . . ؟

کنون جز اشک و آهش
چیزی نمانده است به جای
کنون خانه ماتم است آن سرای  . . .

وهاب موحدی - از دفتر فصلی دیگر ۱۸/۹/۲۰۱۰


نظر دهید

می خواهم از تو بشنوم

می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 روی لبش شکفت گل آرزوی من
 خندید آسمان و فروریخت آفتاب
 در دیه امیدم باران روشنی
جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی
بخشید تازگی به گل گلشن شباب
می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژده آن صبح روشن است
 پنداشتم که نغمه گم گشته من است
 پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست
خواب فریب باز ز لالایی امید
 در چشم آزمایش من آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز بز برای بوسه دل خواهشم تپید
 می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود
 رفتم به آسمان فروزنده خیال
 دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال
این نغمه آه نغمه ساز فریب بود
می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
 در شعله فریب دم دلنشین خویش
 تا نوکم امید شکیب آفرین خویش
 آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز
پایان این فسانه ناگفته تو را
 نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را
 می دانم و هنوز ز افسون آرزو
 در دامن سراب فریبننده امید
 در جست و جوی مستی این جام ناپدید
 می خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو

هوشنگ ابتهاج

نظر دهید

شاخک شمعدانی

 تو ای بی بها شاخک شمعدانی
 که بر زلف معشوق من جا گرقتی
عجب دارم از کوکب طالع تو
که بر فرق خورشید ماوا گرفتی
قدم از بساط گلستان کشیدی
 مکان بر فراز ثریا گرفتی
فلک ساخت پیرایه زلف خودت
 دل خود چو از خاکیان واگرفتی
مگر طایر بوستان بهشتی ؟
که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی
مگر پنجه مشک سای نسیمی ؟
که گیسوی آن سرو بالا گرفتی
مگر دست اندیشه مایی ای گل ؟
کخ زلفش به عجز و تمنا گرفتی
مگر فتنه بر آتشین روی یاری
 که آتش چو ما در سراپا گرفتی
گرت نیست دل از غم عشق خونین
چرا رنگ خون دل ما گرفتی ؟
بود موی او جای دلهای مسکین
 تو مسکن در آنحلقه بیجا گرفتی
از آن طره پر شکن هان به یک سو
 که بر دیده راه تماشا گرفتی
نه تنها در آن حلقه بویی نداری
که با روی او آبرویی نداری

رهی معیری

نظر دهید

کاج ها در یکر اند

نیمکت کهنه باغ
 خاطرات دورش را
 در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
 خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
 خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

حسین پناهی

نظر دهید

یادداشت های گم شده

پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟

قیصر امین پور

نظر دهید

فصل پنجم

وقتی که فصل پنجم این سال
 با آذرخش و تندر و طوفان
 و انفجار صاعقه
 سیلاب سرفراز
آغاز شد
 باران استوایی بی رحم
شست از تمام کوچه و بازار
رنگ درنگ کهنگی خواب و خاک را
و خیمه ی قبایل تاتار
تا قله ی بلند الاچیق شب
 آتش گرفت و سوخت
وقتی که فصل پنجم این سال
 آغاز شد
 و روح سرخ بیشه
از آب رودخانه گذر کرد
فصلی که در فضایش
هر ارغوان شکفت نخواهد پژمرد
عشق من و تو
زمزمه ی کوچه باغ ها
 خواهد بود
عشق من و تو
 آنچه نهانی
گاهی نگاه و محتسبی را
 چون جویبار نرمی
 از بودن و نبودن
خاموشی و سرودن
در خویش می برد
 وقتی که فصل پنجم این سال
آغاز شد
 دیوارهای واهمه خواهد ریخت
و کوچه باغ های نشابور
 سرشار از ترنم مجنون خواهد شد
مجنون بی قلاده و زنجیر
وقتی که فصل پنجم این سال
 آغاز شد

شفیعی کدکنی

نظر دهید

هودج مهتاب

هر زمان بانگ خوش نامه رسان می آید
 بر تن خسته ام از شوق تو جان می آید
تا صدای تو به گوشم رسد از رشته ی سیم
دل من لرزد و جان در هیجان می آید
نیمشب یاد تو در هودج مهتاب خیال
چون عروسیست که بر تخت روان می آید
ز نگاه تو دلی نیست که عاشق نشود
نازم آن چشم که تیرش به نشان می آید
می پرد خواب ز چشم همه کس تا دل شب
هر کجا قصه ی زلفت به میان می آید
به دعا میطلبم صبح درخشان تو را
هر سحرگاه که گلبانگ اذان می آید
از غم عشق ز دل ناله برآرد تا صبح
مرغک خسته که شبها به فغان می آید
تا که فرزند سفر کرده ز راه آید باز
پدر منتظر از غصه به جان می آید
ای جوانان در بر پیران چو رسی طعنه مزن
هنر تیر زمانی ز کمان می آید
شمع بزم سخنم شعر تب آلوده ی من
شعله هاییست که از دل به زبان می آید
هوشیاران همه سرمست غزلهای منند
مگر اینسان هنر از پیر مغان می آید

مهدی سهیلی
 

نظر دهید

1234567...