ماندنیها
بنی آدم اعضای يکديگرند...که در آفرينش ز يک گوهرند...چو عضوی به درد آورد روزگار...دگر عضوها را نماند قرار...تو کز محنت ديگران بی غمی...نشايد که نامت نهند آدمی javadsorahi@yahoo.com

ساده دل

دل ساده
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است
         حسین پناهی

نظر دهید

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست 
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود 
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست 
" بادا " مبادا گشت و " مبادا " به باد رفت 
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست 
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست 
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست 
           قیصر امین پور  

نظر دهید

اعتراف

بی اعتماد زیستن
این سان به آفتاب
بی اعتماد زیستن
این سان به خاک و آب
بی اعتماد زیستن
این سان به هر چه هست
از آن همه شقایق بالند در سحر
تا این همه درخت گل کاغذین
که رنگ بر گونه شان دویده
و بگرفته جای شرم
بی اعتماد زیستن
این سان به چشم و دست
در کوچه ای که پاکی یاران راه را تنها
در لحظه گلوله ی سربی
در اوج خشم تصدیق می توان کرد
آن هم
با قطره های اشکی در گوشه چشم
     شفیعی کدکنی

نظر دهید

انتظار فردا

تا کی به لبت ناله ی جانسوز بود
یا بر لب تو شعر غم آموز بود
بیهوده در انتظار فردا منشین 
کامروز تو فردای پریروز بود 
          مهدی سهیلی  

نظر دهید

اشک خدا

صدف سینه من عمری
گوهر عشق تو پروردست
کس نداند که درین خانه
طفل با دایه چه ها کردست
همه ویرانی و ویرانی
همه خاموشی و خاموشی

ادامه نوشته

نظر دهید

عشق عمومی


 

اشک رازیست

 لبخند رازیست

  عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشق ام بود


ادامه نوشته

نظر دهید

آب و آتش

آب و آتش نسبتی دارند جاویدان
مثل شب با روز ، اما از شگفتیها
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما
آتشی با شعله های آبی زیبا
آه
سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم 
آتشی سوزان و سوزاننده و زنده 
چشمه ی بس پاکی روشن 
هم فروغ و فر دیرین را فروزنده 
هم چراغ شب زدای معبر فردا 
آب و آتش نسبتی دارند دیرینه 
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد 
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند 
آبهای شومی و تاریکی و بیداد 
خاست فریادی ، و درد آلود فریادی 
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد 
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود 
من نخواهم برد ، این از یاد 
کاتشی بودیم بر ما آب پاشیدند 
گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت 
ور رود بود و نبودم 
همچنان که رفته است و می رود بر باد 
    مهدی اخوان ثالث  

2 نظر

با مرغ پنهان

حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم خویش
و زمان را با صدایت می گشایی
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی ؟
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخ های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب 
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر ؟
هر کجا هستی بگو با من 
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو 
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر 
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا 
روز خاموش است آرام است 
از چه دیگر می کنی پروا ؟
    سهراب سپهری  
 

نظر دهید

گل زودرس

آن گل زودرس چو چشم گشود 
به لب رودخانه تنها بود 
گفت دهقان سالخورده که :
حیف که چنین یکه برشکفتی زود 
لب گشادی کنون بدین هنگام 
که ز تو خاطری نیابد سود 
گل زیبای من ولی مشکن 
کور نشناسد از سفید کبود 
نشود کم ز من بدو گفت گل 
نه به بی موقع آمدم پی جود 
کم شود از کسی که خفت و به راه 
دیر جنبید و رخ به من ننمود
آن که نشناخت قدر وقت درست 
زیر این طاس لاجورد چه جست ؟
        نیما یوشیج  

نظر دهید

خبر خیری خواهد رسید

من از همان اول باران بی خبر 
که ناگهان کوچه تا انتهای گفت و گوی گریه خلوت شد 
جوری غریب دلم روشن بود 
که سرانجام یکی از همین روزهای رهگذر 
دوباره به خواب خانه بر خواهی گشت 

ادامه نوشته

نظر دهید

قاصدک

قاصدک سلام عزیزم  
خوش خبر باشی الهی
 
اگه یه روز دوباره باز
می ری به سوی وطنم
به دوستان آشنا
به همدلان همزبان
به همرهان مهربان
خاک عزیز وطنم
به دشتهای باصفا
به آسمان بی ریا
به چشمه های خوشگوار
به عاشقان بی قرار
برسون سلام من رو
بگو که تنگه دلم 
بی قراره واسشون 

ادامه نوشته

2 نظر

همیشه خدا . . .

  
آنگاه که گمان می بریم که تمام درها بسته اند 
آنگاه که انگار 
به بن بست رسیده ایم
و هیچ امیدی نیست 
و فراموش گشته ایم 
خیال بس عبثی ست 
درهای بی شماری باز ست 
چرا که :
همیشه خدا با ماست 
دوستمان می دارد . . .
وهاب موحدی -از دفتر فصلی دیگر   

نظر دهید

آسمان خدا ...

می گویند : آسمان خدا
هر کجا که باشی آبی ست
آری ، آبی ست 
اما زمینش رنگ رنگ 
مردمانش چند رنگ 
یکجا سبزی و خرمی ست 
یکجا کویر و خشکی ست 
یکجا خنده و اشک شوق 
یکجا گریه و اشک غم 
یکجا کودکانش خوابهای رنگی می بینند
جایی دیگر کابوس 
یکجا گل رز می روید 
جایی دیگر کاکتوس 
بسیار مردمانی غرق در خوشی و شادی 
و چه بسیار مردمانی غرق در بدبختی و غم 
آری آسمان خدا
همیشه آبی ست
اما زمینش رنگ رنگ
مردمانش چند رنگ . . .

 

                                                                   وهاب موحدی - از دفتر فصلی دیگر

 

2 نظر

آن روزها رفتند

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقیها
 

ادامه نوشته

2 نظر

دریا ...

دریا
همین لحظه های خوش با تو بودن
این نسیم دلنواز
این درختان سبز و برقرار
همین طراوت و زندگی
این لحظه های سرشار از بودن
مرا بس است . . .

                                                                         وهاب موحدی - از دفتر فصل غربت

2 نظر

خدایا ...

خدایا بر هر آنکه خوب است و مهربان :
سلامت ببخش و سعادت
 
خوشبختی و عمری وسیع
آرامش و آسایش و راحتی
 
نان و رزق و روزی بی انتها
 
آگاهی و آزادی و فرهنگ و شعور
هر آنچه خوبی و پاکی
 
هر آنچه که راستی . . .

 

                                                                      وهاب موحدی - از دفتر فصل غربت

2 نظر

روزهای ممتد . . .

روزهای ممتد بی شمار
فراموشی حسی غریب
در امتداد جاده های بی انتها
ترسیم اشکال بی محتوا
گفتن حرفهای مفت و بی ارزش
لاف مردی و مردانگی و شرافت
سخن از آزادی ، قانون ، صداقت
جور و ستم و بیداد
اشک و آه و انتظار
هول و ولای شبهای تاریک و سرد
تشویش و اضطراب و ترس
این است گذر روزهای عصر ما . . .

                                                                    

                                                                     وهاب موحدی - از دفتر فصل غربت

نظر دهید

خیال چشمان زیبایت ...



خیال چشمان زیبایت خواب ز چشمانم می رباید
گر که روند به خواب
ز شوق دیدن چشمان توست
ای آرزوی مدام این چشمان خواب زده ام
ای تمامی رویا و وجود و زندگی ام
گر که توام می بودی اینجا دائم در کنارم
گر نوازش دستان گرم تو را می داشتم
دگر ز غصه و غم هجران خبری نمی بود مرا
دیگر این همه اشک و ناله و فغان نمی بود مرا
آه که ز دوریت فسرد این دل خسته ام
آه که بودنت فسانه ای شد برای این قلب شکسته ام
آیا شود شبی آیی تو به خواب این چشمان غم گرفته ام ؟
آه
که نه دگر به خواب است و
نه رویا و خیال
که دگر داشتن تو مراست
آرزویی چه محال . . .

 

                                                                         وهاب موحدی - از دفتر فصل غربت  

نظر دهید

خوابهایم را تو خواهی دید

از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
با چشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از غروب نگاه های آشنا می آید
و می رود که بیاید از طلوع چشم های که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پر از چتر رفته بر می گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد 
و پای سکوت ماه 
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد 
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود 
و تو از دو چشم باز 
که رو به آخر دنیا می خوابد 
رو به چترهای رفته 
تمام خوابهایم را خواهی دید 
    هیوا مسیح  

3 نظر

کسی صدایم می زند. ..

کسی صدایم می زند انگار
از پشت حصار شیشه ای اندوه
کسی انگار مرا می خواند
آن سوی دلتنگی هایم
کمی دورتر
پی صدا می روم
نه ، هیچکسی نیست انگار
بازهم خیال پر مشوش من ست
یا که وهمی ساده
به کجا می نگرم ؟ !
اینجا جز من و این آیینه
که هر روز مرا می نگرد
هیچکسی نیست انگار . . .

                                                                    وهاب موحدی - از دفتر فصلی دیگر

نظر دهید

1234