ماندنیها
بنی آدم اعضای يکديگرند...که در آفرينش ز يک گوهرند...چو عضوی به درد آورد روزگار...دگر عضوها را نماند قرار...تو کز محنت ديگران بی غمی...نشايد که نامت نهند آدمی javadsorahi@yahoo.com

طلای صبح

خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد
نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید
دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد
چراغ خانه ی آن دلفروز روشن باد
 که ظلمت شب ما را ستاره باران کرد
دو چشم مست تو نازم به لحظه های نگاه
 که هر چه کرد به ما ناز آن خماران کرد
من از نگاه تو مستم بگو که ساقی بزم
چه باده بود که در چشم نازداران کرد
به گیسوان بلندت طلای صبح چکید
ببین که زلف تو هم کار آبشاران کرد
دو چشم من که شبی از فراق خواب نداشت
به یاد لاله ی رویت هوای باران کرد
به روی شانه ز بلبل به شوق یک گل خاست
چنین هنر غم دلدادگی هزاران کرد
گلاب می چکید از خامه ات به جام غزل
شکفته طبع تو را روی گلعذاران کرد

مهدی سهیلی

نظر دهید

ناله ای در شب

ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 وی نام تو روشنگر شام و سحر من


ادامه نوشته

نظر دهید

انتظار فردا

تا کی به لبت ناله ی جانسوز بود
یا بر لب تو شعر غم آموز بود
بیهوده در انتظار فردا منشین 
کامروز تو فردای پریروز بود 
          مهدی سهیلی  

نظر دهید

بنده ی آزاد

بگذار که با گریه خود شاد بمانم
آنم که چو ویران شوم آباد بمانم
در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم
زان پیش که در پنجه ی صیاد بمانم
من نام خود از دفتر ایام زدودم
چون نیستم آن قصه که در یاد بمانم
تا شادی ما گر سبب شادی غیرست
شادم که بمانم من و نا شاد بمانم 
جز بر کرم دوست نیازی به کسم نیست 
این گونه شدم بنده که آزاد بمانم
        مهدی سهیلی

نظر دهید