ماندنیها
بنی آدم اعضای يکديگرند...که در آفرينش ز يک گوهرند...چو عضوی به درد آورد روزگار...دگر عضوها را نماند قرار...تو کز محنت ديگران بی غمی...نشايد که نامت نهند آدمی javadsorahi@yahoo.com

او ، آن مسافر

در روزهای کودکی ام باران می بارد
 روی شیشه های امروز
لکه هایی تازه می بینم
که مثل خیال شب های رو به ستاره هی بزرگ می شوند


ادامه نوشته

نظر دهید

نه تویی ، نه منی

گاهی از میان باران و برگ ها
 صدایی می شنوم
 گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش
 که پله های پشت در ناتمام می مانند
تو از مکث ناگهان من جدا می شوی
 چتر می گشایی و


ادامه نوشته

نظر دهید

سرود آب

از آن خورشید های همیشه در کودکی
 از آن روزهای شکوفه تا سیب
 و آن مشق های تا کتاب
که تو نبودی
 تا همین یک بار دیگر که در سفرم
مادرم باز
 به امامزاده های کنار راه سلام می کند
و نگاهش در انتهای دشت های چه دور
محو می شود
می دانم
دعا می کند وقتی امتداد جاده مرا به دورهای ناپیدا برد
تمام آبهای عالم
 پشت سرم سرود بخوانند
 حالا تمام آب های نه تنها پشت سرم
 که آب همین کاسه ی آفتاب خورده هم سرود می خواند
 و هر روز
بچه های تمام دنیا
با اولین قطار
با اولین هواپیمای آشنا
به خانه ام می ایند
 تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم
 که برای تمام مسافران راههای ناپیدا
 دعا کنیم 


هیوا مسیح

نظر دهید

کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
 رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

      هیوا مسیح

یک نظر

سفر

دوباره در سفرم

میخواهم نگاه کنم…

به تمام دشت هایی که ندیدم.

 

هیوا مسیح


نظر دهید

خوابهایم را تو خواهی دید

از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
با چشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از غروب نگاه های آشنا می آید
و می رود که بیاید از طلوع چشم های که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پر از چتر رفته بر می گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد 
و پای سکوت ماه 
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد 
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود 
و تو از دو چشم باز 
که رو به آخر دنیا می خوابد 
رو به چترهای رفته 
تمام خوابهایم را خواهی دید 
    هیوا مسیح  

3 نظر