ماندنیها
بنی آدم اعضای يکديگرند...که در آفرينش ز يک گوهرند...چو عضوی به درد آورد روزگار...دگر عضوها را نماند قرار...تو کز محنت ديگران بی غمی...نشايد که نامت نهند آدمی javadsorahi@yahoo.com

سرود جامعه - باب اول

از پس اين همه رنج
آيا کدام حاصلی در سايه‌سار آسمانت
رسيده‌است، انسان؟


ادامه نوشته

نظر دهید

داشت می‌آمد

ماه، نافِ سپيدِ آسمان پيدا بود
لمسِ يک جورِ ديگرِ ليمو
پرنده هم
پوستِ ولرمِ شب،
و چند هوای عجيب کاملا بی‌اسم.


ادامه نوشته

نظر دهید

پيادگانِ فالِ سکوت

هنوز پاره‌ای از آسمانِ ما آبی بود
که ابری عجيب آمد وُ
ناگهان باريدن گرفت.


ادامه نوشته

نظر دهید

داستان بلند ری‌را در واپسين شبِ آن هزاره‌ی رويا

روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه


رازی از آواز علف با من بود.


من اگر می‌گفتم آب!


روسریِ کوچکِ ابری بر کلاله‌ی کوه


کبود مايل به خاکستری می‌شد.


من اگر به آينه می‌گفتم اين معنی فانوس و کنايه کافی نيست


می‌رفت و برايم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه می‌آورد.


می‌رفت و دقيقه‌ئی از ساعت پنج عصر


پيراهنِ لورکا را بر بام پريانِ پرده‌پوش می‌افراشت،


و بعد از غروب هر پنج‌شنبه‌ی انتظار ... می‌دانست


می‌دانست که تخيلِ استعاره و پندار پرگار


پُر از ولوله‌ی واژگان دواير و درياست.


و باز می‌آمد و آوازی برای اسبِ توما می‌خواند


توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی می‌داد


توما دختری از نژادِ تنفس واژه و


قبيلهِ نقره فامِ اترک بود.


                                                           سیدعلی صالحی

نظر دهید

هميشه

هميشه ترانه‌ای هست
که خواندنش با ماست،
و هميشه راهی ... که رفتنِ امشبش
همين بُن‌بستِ بی‌بازگشتِ گريه‌های شماست.


حالا می‌گوييد چه کنيم!؟
پيش از اين نيز باور آورده بوديم
که برادرانِ بينای ما
به خاطرِ‌ آن قرارِ قشنگِ بی‌قيد و شرط
روزی چراغی برای شبِ اين خانه می‌آورند.


آورده‌اند،‌ اما شکسته‌ی ما را ...!
  سید علی صالحی 

نظر دهید

خبر خیری خواهد رسید

من از همان اول باران بی خبر 
که ناگهان کوچه تا انتهای گفت و گوی گریه خلوت شد 
جوری غریب دلم روشن بود 
که سرانجام یکی از همین روزهای رهگذر 
دوباره به خواب خانه بر خواهی گشت 

ادامه نوشته

نظر دهید

کارتن خوابها

حالا آن سوی این همه پنجره
شومینه ها روشن
رختخوابها گرم
سفره ها پر
دل ها خوش و دنیا، دنیاست برای خودش
پس وقت تقسیم جیرهٴ جهان
من کجا بودم
که جز این کارتن خیس و این زمستان زمهریر
چیزی نصیب ام نشد ؟
خیابان خیس
مقوا خیس
تخته ها ، کبریت ، حلبی
چشمها و چه کنم ها
خیس
خواب و خیال شما چطور ! ؟
 حالا خیلی ها
پشت پنجره ایستاده
با پیاله ی گرم چای شان در دست
سرگرم تماشای بارش برف اند
سرگرم فعل ماضی حرف اند
و هی ازسنگسار عدالت
احتمال آزادی آدمی سخن می گویند
من سردم است بی انصاف
من بی پناهم بی انصاف
پس وقت تقسیم جیرهٴ جهان
من کجا بودم
که هیچ کنج دنجی از این همه خانه
قسمت بی قرار من نشد ؟
پس این حشرات کجا می خوابند
که فردا صبح . . . باز آفتاب را خواهند دید
هی زمستان ذلیل کش ، بی انصاف !
نگاه کن
آن سوی پل . . .
کلیددار صندوق صدقات
با کامیون سنگین ثروتش می گذرد
من دارم می میرم
چراغ های لابی هتل روشن است
صدای استکان ،یخ ، الکل و آواز می آید.
آن سوی دیوارها
صدای سلام نوش روٴیای زندگی ست، این سوی دیوارها
وداع منجمد من است
با دنیای دشواری
که هرگز رنگ عدالت ندیده است
به من بگو
حشرات کجا می خوابند
که باز فردا صبح
آفتاب را خواهند دید :
حقوق بشر ، باد ، رفراندوم ، نفت ،
چپاول ، دروغ ، دمکراسی
خواب ، خاورمیانه ، مرگ
تنهایی ، ترس ، تروریسم . . .
دریغا کلمات علیل
این همه بی دلیل
در دهان یاوه چه می گویند ؟
من سردم است
من گرسنه ام .
 

سیدعلی صالحی

یک نظر

نامه ها

سلام
حال همهٴ ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل نا ماندگار بی درمان !
 
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهٴ باز نیامدن است
  اما تو لااقل،حتی هر وهله گاهی،هراز گاهی
ببین انعکاس تبسم روٴیا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ئی خریده ام
بی پرده،بی پنجره،بی در،بی دیوار . . . هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچهٴ ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می نویسم
حال همهٴ ما خوب است
اما تو باور مکن !

سیدعلی صالحی

یک نظر