سرود جامعه - باب اول
از پس اين همه رنج
آيا کدام حاصلی در سايهسار آسمانت
رسيدهاست، انسان؟
ادامه نوشته
از پس اين همه رنج
آيا کدام حاصلی در سايهسار آسمانت
رسيدهاست، انسان؟
ماه، نافِ سپيدِ آسمان پيدا بود
لمسِ يک جورِ ديگرِ ليمو
پرنده هم
پوستِ ولرمِ شب،
و چند هوای عجيب کاملا بیاسم.
هنوز پارهای از آسمانِ ما آبی بود
که ابری عجيب آمد وُ
ناگهان باريدن گرفت.
روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه
رازی از آواز علف با من بود.
من اگر میگفتم آب!
روسریِ کوچکِ ابری بر کلالهی کوه
کبود مايل به خاکستری میشد.
من اگر به آينه میگفتم اين معنی فانوس و کنايه کافی نيست
میرفت و برايم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه میآورد.
میرفت و دقيقهئی از ساعت پنج عصر
پيراهنِ لورکا را بر بام پريانِ پردهپوش میافراشت،
و بعد از غروب هر پنجشنبهی انتظار ... میدانست
میدانست که تخيلِ استعاره و پندار پرگار
پُر از ولولهی واژگان دواير و درياست.
و باز میآمد و آوازی برای اسبِ توما میخواند
توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی میداد
توما دختری از نژادِ تنفس واژه و
قبيلهِ نقره فامِ اترک بود.
سیدعلی صالحی
هميشه ترانهای هست
که خواندنش با ماست،
و هميشه راهی ... که رفتنِ امشبش
همين بُنبستِ بیبازگشتِ گريههای شماست.
حالا میگوييد چه کنيم!؟
پيش از اين نيز باور آورده بوديم
که برادرانِ بينای ما
به خاطرِ آن قرارِ قشنگِ بیقيد و شرط
روزی چراغی برای شبِ اين خانه میآورند.
آوردهاند، اما شکستهی ما را ...!
سید علی صالحی
سیدعلی صالحی
سیدعلی صالحی